محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3203
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خورد و پلكش را وارونه كرد و گفت : « نزديك خطر بودى ، به خدا اگر شهادت عمر نبود گردنت را مىزدم ، به زندانش بريد . » پس او را به زندان بردند و بداشتند و همچنان به زندان بود تا حسين كشته شد . گويد : پس از آن مختار كس پيش زايدة بن قدامه فرستاد و از او خواست كه در مدينه پيش عبد الله بن عمر رود و از او بخواهد كه به يزيد بن معاويه بنويسد كه به عبيد الله بن زياد بنويسد كه او را آزاد كند . گويد : زايده برنشست و پيش عبد الله بن عمر رفت و پيغام مختار را بداد . صفيه خواهر مختار كه زن عبد الله بن عمر بود از زندانى بودن برادرش خبر يافت و بگريست و بناليد ، و چون عبد الله بن عمر اين را بديد همراه زايده به يزيد بن معاويه نوشت : « اما بعد ، عبيد الله بن زياد مختار را بداشته كه خويشاوند من است و دوست « دارم آزاد شود و كارش سامان گيرد ، خدا ما و ترا رحمت كناد اگر خواهى به ابن زياد بنويسى كه رهايش كند ، بنويس و سلام بر تو باد . » گويد : زايده بر مركب خويش نامه را به شام پيش يزيد برد كه وقتى آن را بخواند بخنديد و گفت : « ابو عبد الرحمان شفاعت مىكند و شايستهء اين كار است . » پس به ابن زياد نوشت : « اما بعد ، وقتى نامهء مرا ديدى مختار بن ابى عبيد را رها كن و سلام بر تو باد . » گويد : زايده نامه را بياورد و به ابن زياد داد كه مختار را بخواند و رها كرد و گفت : « سه روز مهلت مىدهم ، اگر پس از آن ترا در كوفه يافتم جانت در خطر است . » و او به جاى خويش رفت . ابن زياد گفت : « زايده بر من جرأت آورده كه پيش امير مؤمنان سفر مىكند تا